امروز از صبح حال عجیبی داشتم.

عصر وقتی که نامه ادرس رو از دانشگاه گرفتم دوباره رفتم بانک.اون بانک دومیه.

هوا خیلی خوب بود.یه سرمای لطیفی روح و جسم ادم رو نوازش میداد

رسیدم به بانک.یعنی کنار دانشگاه بود.

خوب اولش که نمیدونستن من مال کجام خیلی شیک همه چیز پیش رفت.

بعد همون سناریوی همیشگی.

هی کارمنده رفت و هی اومد.

باز رفت و باز اومد.

من دیگه طاقت نداشتم.

یه بار که کارمنده اومد سوال کنه دید دارم با دستم اشکامو پاک میکنم

بعد ازون سعی کرد خیلی مهربون تر باشه و خیلی بیشتر پیگیری کرد و کلی برام توضیح داد که سخته حساب باز کردن برای من.

یعنی نگفت چرا سخته.گفت بابت نوع ویزا و و اخرشم گفت تازه یه سری مدارک اضافه هم برای refugee ها میخوان که تو لازم نداری

 

مسیله حساب بانکی نبود.که اصلا برای یه دوره کوتاه نبودش اثری روی زندگی من نداره.

مسیله اینه که من به یه حس عجیبی رسیدمیه حس خلا.

من امروز خیلی بی دفاع و بی سلاح و تنها بودم.

من امروز پر بودم از بی پناهی

یه حسی که "دائم الظن و یقینم که بیخم بِکَنی".

من امروز از زندگی ترسیدم.

از قصه ی خودم بیشتر.

به سمت هر کس که دست دراز میکنم میترسم.

به سمت هر کس که دست دراز میکنم تا کمکی باشه برام میترسم.

من خیلی عادت کردم و به زور عادت داده شدم به اعتماد نکردن.

 

پ.ن. اگر کسی فکر میکنه من الگوش هستم و نوشته هام روش اثر میذاره لطفا این کارو نکنهمن رو مدیون نکنید بابت نوشتنم.من الگو و اسطوره ی هیچ کسی نیستم


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

سوزِ دل فروشگاه فایل کده davooddl طراحی کارت ویزیت و لوگو FREE TIME(اوقات فراغت) نمایندگی رادیاتور پانلی در شیراز- فلاح زاده فان پاتوق اموزش اشپزی